گلش رو بهش برگردوندم چون هر وقت چشمم به اون گل می افتاد یاد یه جملش می افتادم :
یادت نره دوست دارم.....................................
من یادم نرفت ولی اون یادش رفت
)
نوشته شده توسط تنهای خسته در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 ساعت 9:30 موضوع | لینک ثابت
دلم جواب بلا می دهد صلای تو را صلا بزن که به جان می خرم بلا تورا
به زلف گو که ازل تا ابد کشاکش توست نه ابتدای تو دیدم نه انتهای تورا
کشم جفای تو تا عمر باشدم هر چند وفا نمی کند این عمر ها وفای تورا
بجاست کز غم دل رنجه باشم و دلتنگ مگر نه در دل من تنگ کرده جای تورا
تو از دریچه دل می روی و می ایی ولی نمی شنود کس دای پای تورا
غبار فقر و فنا توتیای چشمم کن که خضر راه شوم چشمه ی بقای تورا
خوشا طلاق تن و دلکشا تلاقی روح که داده با دل من وعده ی لقای تورا
هوای سیر گل و ساز بلبلم دادی که بنگرم به گل و سر کنم ثنای تورا
به آب و اینه ام ناز می کند صورت که صوفیانه به خود بسته ام صفای تورا
به دامن تر خود طعنه می زنم زاهد بیا که بر نخورد گوشه ی قبای تورا
ز جور خلق به پیش تو آورم شکوه بگو که با که برم شرح ماجرای تورا
ز آه من به هلال تو هاله می خواهند به در نمی کند از سر دلم هوای تورا
شبانیم هوس است و طواف کعبه ی طور مگر به گوش دلی بشنوم صدای تورا
به جبر گر همه عالم رضای من طلبند من اختیار کنم زان میان رضای تورا
ا
گرم شناگر دریای عشق نشناسند چه غم ز شنعت بیگانه آشنای تورا
چه شکر گویمت ای چهره ساز پرده شب که چشمم این همه فیلم فرح فزای تورا
چه جای من که بر این صحنه کوههای بلند به صف ستاده تماشای سینمای تورا
بر این مقرنس فیروزه تا ابد مسحور ستاره سحری چشم سرمه سای تورا
به تار چنگ نواسنج من گره زده اند فداست طره زلف گره گشای تورا
بر آستان خود این دلشکستگان دریاب که آستین بفشانند ما سوای تورا
دل شکسته من گفت شهریارا بس که من به خانه خود یافتم خدای تورا

نوشته شده توسط تنهای خسته در شنبه نهم شهریور 1387 ساعت 0:33 موضوع | لینک ثابت

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن
گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف
تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مساله ای نیست
نوشته شده توسط تنهای خسته در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 ساعت 1:46 موضوع | لینک ثابت
فردا اگه مهدی بیاد دردا رو درمون می کنه
آسمون شهرمونو ستاره بارون می کنه
چشماتو وا کن آقا جون
بال های خستمو ببین
منو نگاه کن آقا جون
دل شکستمو ببین
ای زلیخا دست از دامان یوسف باز کش
تا صبا پیراهنش را سوی کنعان آورد
ببوسم خاک پاک جمکران را
تجلی خانه ی پیغمبران را
خبر آمد خبری در راه است
سر خوش آن دل که از آن آگاه است

شاید این جمعه بیاید شاید
پرده از چهره گشاید شاید
بابی انت و امی و نفسی یا ابا صالح المهدی
نوشته شده توسط تنهای خسته در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 ساعت 1:28 موضوع | لینک ثابت
خواهرم فردا می ایی بعد از دو هفته عشق بازی با معشوق و معشوق چه زیبا خواهر کوچک
مرا به سوی خود خواند و شراب عشق را به کامش ریخت . می دانم آن هنگام که لباس احرام
را به تن کردی و گرد معشوق گردیدی او هم تو را در آغوش گرفت و به مقربانش نشان داد و
گفت ببینید بنده ی کوچکم را که مرا می خواند، من از تو بزرگترم اما یار تو را پسندید ، سعی
صفا و مروه تورا لایق بود ، کعبه تو را برای طواف طلبید... لبیک اللهم لبیک ، لبیک لا
شریک لک لبیک... با دست پر خواهی آمد ، با صورتی نورانی، دلی مست ، روحی عاشق...
زین پس گم کرده ای خواهی داشت که تا دوباره به حرم پاکش نروی آرام نخواهی گرفت...
از مدینه برایم بگو، از شهر غم و غربت ، از شهر رسول رحمت ، قبر بانویم را دیدی؟ بمیرم
برای مظلومیتش، گفتم کنار بقیع به یادم باش ... حرف ها با آن خاک داشتم، حرفهای نگفته ام
را گفتی؟ میخواستم قلبم را به آنجا ببری هر چند که دیگر شگسته و رنج دیده است ولی بدان
این ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است
خواهرکوچولوی عزیز تر از جانم حجت گوارای وجودت....

نوشته شده توسط تنهای خسته در سه شنبه هشتم مرداد 1387 ساعت 22:6 موضوع | لینک ثابت
گفتی بمان، می خواستم، اما نمی شد گفتی بخوان، بغض گلویم وا نمی شد گفتم که می ترسم من از سِحر نگاهت گفتی نترس ای خوبِ من، اما نمی شد گفتی نگاهم کن، ببین، آهسته دیدم راهی نبود از مرز می شد تا نمی شد دست دلم پیش تو رو شد آه ای عشق راز نگاهم کاشکی افشا نمی شد در ورطه ای از عشق و عقل افتاده بودم چون عشق تو در ظرف عقلم جا نمی شد می خواستم نا گفته هایم را بگویم یا بغض می آمد سراغم یا نمی شد گفتی که تا فردا خداحافظ ولی آه آن شب نمی دانم چرا فردا نمی شد

نوشته شده توسط تنهای خسته در یکشنبه ششم مرداد 1387 ساعت 0:55 موضوع | لینک ثابت
عاقبت یک روز مغرب محو مشرق می شود
عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق می شود
عاقبت وقتی که زود است و نه دیر
مهربانی حاکم کل مناطق می شود

نوشته شده توسط تنهای خسته در جمعه بیست و یکم تیر 1387 ساعت 0:3 موضوع | لینک ثابت
به تو
نمی دانم کدام پاییز بود که دیدمت.سیاه پوشیده بودی
.مثل همه مردم. می رفتی و در ازدحام آدمها گم می شدی
.برگی از پاییز آمد و در میان باد گم شد.میخواستم صدایت بزنم فریاد بزنم
اما
نمی دانستم در آن ازدحام سیاه تو کدام هستی صدایت که میزدم همه باز میگشتند و با چشمانی دور و خسته.
و چه سخت بود چه سخت بود برای من سنگینی غمهای هزار چشم دور که ناگزیر در من فرو میریختند اما باید صدایت میزدم
حالا
میفهمم که آدمها در جمع تنها ترند زیرا غریبانه تر از هر وقت به یکدیدگر مینگرند باد شاید باد بداند که آدمها در زمزمه های پنهانشان چه رازی میگشایند.
صدایت زدم تو را به نام خواندم صدایم در باد تا تو آمد اما هنوز نرسیده بود که
باران گرفت
و آهسته بر سنگفرش خیابان دانه پاشید انگاه صدایم خیس شد و دیگر باد نمی توانست کاری بکند هیوا مسیح

نوشته شده توسط تنهای خسته در پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 14:53 موضوع | لینک ثابت
مانده ام در کوچه های بی کسی سنگ قبرم را نمی خواند کسی 
نوشته شده توسط تنهای خسته در سه شنبه هجدهم تیر 1387 ساعت 1:38 موضوع | لینک ثابت
خدایا کفر نمیگویم......
پریشانم....
چه میخواهی توازجانم.....
؟مرابی آنکه خودخواهم اسیرزندگی کردی....
خداوندا تو مسئولی....

نوشته شده توسط تنهای خسته در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 1:38 موضوع | لینک ثابت
یه دردو دل نوشته بودم ولی پشیمون شدم بذارمش چون به یکی قول دادم مطلب غمگین ننویسم و اونا رو تو دلم نگه دارم من به احترامشون نمی نویسم
امروز باشگاه بودم مربی گری ایروبیک هم کار سختیه ها مخصوصا اگه چند تا شاگرد خنگ داشته باشی که هر چی بهشون آموزش میدی انگار داری به دیوار میگی... با اعتماد به نفس کامل هم میان جلو کنار من وامیستن منم قاطی می کنم حالا می فهمم مربی ها چرا شاگردای باهوش و زرنگشونو بیشتر دوست دارند
امروز بعد کلاس یکی از بچه ها گفت زن همسایشون فوت کرده و شوهرش 1 ماه بعد رفته زن گرفته و این یه بحث داغ شد توی باشگاه ، من خودم هم زیاد بی وفایی مرد ها رو دیدم . واقعا چرا مردا وفا ندارند؟ چرا تو عشقشون ثابت قدم نیستند؟ چرا راحت می تونند عشق عوض کنند؟درست عکس زن ها.
وقتی یه زن شوهرش می میره تا 40 روز و حتی تا 1 سال آرایشگاه نمیره موهاشو رنگ نمی کنه ابروهاشو بر نمی داره و اکثرا تا آخر عمر بیوه می مونند . زن ها چقدر بد بختند، چقدر احمقند ( ببخشیدا) چقدر ساده اند، چقدر زجر کشند .
البته این خصوصیت ذاتی زن هاست که به معشوق وفا دارند ، برایش دلسوزی می کنند ، منتظرش می مانند، به پایش می سوزند. ولی مرد ها چنین خصوصیتی در ذاتشان ندارند و وقتی یه صفت به صورت بالقوه در فردی نباشه ، انتظار بیجاست که بخواهیم اون خصوصیت رو به صورت بالفعل ببینیم. . هر چند اکثر آقایون ادعا می کنند که از این قاعده مستثنی هستند ، در عشق خودشون پایدارند ، منتظر معشوقشون می مونند، بهش میگن که بدون اون زنده نمی مونند و... ولی همه اینا حرفه پای عمل که برسه همگی جا می زنند البته جای اشکال هم نیست چون با توجه به ذات درونیشون عمل می کنند.
فقط این وسط دلم به حال دخترا می سوزه ... خودم که قصد کردم دیگه نه عاشق بشم (چون نمی تونم بشم ،چون عشقی که حقیقی باشه هرگز نمی تونه جاشو به عشق دیگه بده) و نه ازدواج کنم . برنامه زندگی خودم رو هم بر همین اسا س تنظیم کردم . طفلی اونایی که تا سرشون به سنگ نخوره باور نمی کنند. از ما گفتن بود، دیگه خود دانید....
نوشته شده توسط تنهای خسته در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 0:54 موضوع | لینک ثابت
واسه مربی گری ایروبیک قبول شدم به به ... چه لذتی داره نتیجه زحمتتو ببینی
این داداشا هم حال آدمو می گیرنا ، میگه آخه قر دادنم مربی گری میخواد؟ امتحان دادن می خواد؟
چقد ر دوست دارن حال گیری کنن...
همه دانشگاها تعطیل شدن، مای بیچاره هنوز کلاسا و بخشامون مونده ، خدا بهمون صبر بده...
به بعضی ها قول دادم حرف غمگین ننویسم، تهدیدم کردن
چشم نمی نویسم
نوشته شده توسط تنهای خسته در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 ساعت 1:34 موضوع | لینک ثابت
بانوی من چقدر زیبا ایام شهادتت با روزگار غم من یکسان شد، احساس می کنم همراه با دل شکسته من زمین و زمان هم میگریند.
بانوی من شاید تو تنها کسی باشی که بدانی بر من چه می گذرد . ای تمام هست و نیستم فدای یک تار مویت، بمیرم برای پهلوی شکسته ات ، بمیرم برای بازوی کبودت برای صورت سیلی خوده ات ، کاش من بین در و دیوار می ماندم ، بین دیوار و در خانه بر تو چه گذشت.....
ای در.... مگر تو در خانه ی بانویم نبودی؟ پس چطور به او فشار آوردی؟ چطور میخ های زمختت را بر شکمش فرو کردی؟ الاهی من به قربان زینبت ، من به قربان حسن و حسینت، چه می کشند در این لحظات؟ کاش تمام دردهایت از آن من بود . بمیرم برای مولایم علی، بعد از تو با او چه کردند....الاهی بشکند دست دشمنانت .
میخواهم با صدای بلند گریه کنم، فریاد بکشم ، دلم پر است از روزگار ، از این روزگار چه انتظاری دارم؟ ان که به بانوی دو عالم، به دختر رسول خدا رحم نکرد ، به همسر علی رحم نکرد، به من رحم می کند؟؟؟!!!
متنفرم از روزگار....
زهرا جان ... جانم به قربانت ... قلبم را می بینی؟ میبینی چطور زخمی شده... تکه تکه شده.... ماری در آن چنبره زده و هر از گاهی زهرش را نثارم می کند.
اجازه هست مادر صدایت کنم؟ می خواهم در آغوشت گریه کنم ، جانم به فدایت من همانم که 2 چله برای حسینت عاشورا خواندم، همانم که تا اربعین حسینت سیاه بر تن داشتم ... آغوشت را می خواهم
مادرم ... کمرت درد می کند؟ الاهی دستشان بشکند ، کاش انجا بودم و با بچه هایت بازی می کردم تا لحظه ای غم دوری مادرشان را فراموش کنند ... مادرم... جانم به فدایت...
دیلمی می گوید حضرت زهرا ماجرای شهادت خود را مفصلا بیان فرمود که از آن جمله این است:
(سپس قنفذ را با عمر و خالد بن ولید به خانه ما فرستادند تا علی را برای بیعت زیان بار خود برند
حضرت نرفت ، پس هیزم زیادی در مقابل درب خانه ما جمع کردند و آتش آوردند تا خانه و ما را به آتش کشند. پس من در پشت درب ایستادم و آنان را به خدا و پدرم قسم دادم که دست از ما بردارند و ما را یاری کنند ، عمر تازیانه را از دست قنفذ ( غلام ابوبکر ) گرفت و با آن به بازویم زد چنانچه جای تازیانه همچون بازوبند به دور بازویم حلقه زد . عمر لگدی به درب کوبید و آن را به طرف من فشار داد و من که آبستن بودم با صورت روی زمین افتادم ، آتش شعله می کشید و صورتم را می گداخت . عمر چنان به صورتم سیلی زد که گوشواره ام به زمین افتاد و درد زایمان به سراغم آمد ، پس محسن را کشته، بی گناه سقط کردم.
این است امتی که می خواهد بر من نماز بخواند؟! در حالی که خدا و رسول از آنان بیزاری جسته اند من نیز از آنان برائت می جویم )۱.۱ ( بحار الانوار 30/348)
دستت بشکند قنفذ دستت بشکند عمر که با بانویم این گونه کردید...

نوشته شده توسط تنهای خسته در شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت 0:53 موضوع | لینک ثابت
دارم دیوونه می شم ، پیشونیم درد گرفته بس که این چند روز با مشت کوبیدم بهش ، بازوی چپم درد می کنه
پزشکا ی محترم میدونن که cardiac disease (دردهای قلبی ) به بازوی چپ می زنن ، دلشوره شدید دارم
نمی تونم با کسی حرف بزنم تا شروع می کنم به صحبت بغض می کنم و چشام پر اشک میشه . همش فکر
می کنم خبری که شنیدم دروغه ، اون می خواد سر به سرم بذاره ، شایدم خواب باشم و اینا همش کابوس باشه
و وقتی چشامو باز کنم می بینم اوضاع مثل قبله ، من دارم خونوادمو راضی می کنم و اونم مشغول درسه و
جفتمون بی صبرانه منتظر همیم ، ولی.... ولی من الان بیدارم ، اخه دارم گریه می کنم آخه خیسی و شوری
اشکمو دارم حس میکنم کسی که خوابه ابنا رو حس نمی کنه..... پس خدا کنه این خبر الکی باشه ، اگه نبود
چی؟ چرا منتظرم نموندی؟ مگه همونی نبودی که منو یه عالمه دوست داشتی؟ یه وقتایی می گفتی ببین تو منو
دوست داری ولی من که تورو دوست ندارم... خوب من فکر می کردم داری باهام شوخی می کنی چه می
دونستم حرف دلته..... دیروز از جلو هتل رد میشدم ، یادته؟ بهت گفتم حاضری 4 سال این دوریو تحمل کنی و
این مسیر رو طی کنی تا من درسم تموم شه؟ گفتی آره، پس چرا تحمل نکردی؟ کمتر از 20 روز بعد از تلفن
آخرت از پیشم رفتی.... یادته یه روز گفتی نمی خوام تو دانشگاه لاک بزنی منم بابامو مجبور کردم کل شهر
رو تو روز تعطیل بگرده تا ئاسم لاک پاک کن پیدا کنه . یادته؟ همیشه فکر می کردم خیلی دوسم داری ولی
تو با لگد منو یه گوشه پرت کردی و جلو چشام یکی دیگه رو در آغوش کشیدی .............
همیشه دعا می کردم تو این رابطه پاک و سالم اگه خدا خواست کسی مضرور باشه اون من باشم ، دعا می
کردم تو آروم و شاد و خوشبخت باشی و خدا همه سختی های دوریمونو به من بده که همین طورم شد......
باورم نمی شه منو اینجور تنها گذاشتی ، اینقدر زود فراموشم کردی ..... فکرشم نمی کردم چنین کاری بکنی
الانم جز آرزوی خوشبختیت کاری نمی تونم بکنم ............................................................. خوشبخت بشی.....
و امشب هفتمین شبی است که این خبر را شنیده ام .... وای که چه گذشت بر من.............

نوشته شده توسط تنهای خسته در جمعه هفدهم خرداد 1387 ساعت 0:47 موضوع | لینک ثابت
بعضی ها چقدر راحت از پهلوی مسایل می گذرند ، چقدر راحت همه چیز را فراموش می کنند ، چقدر راحت
آرام می گیرند ، چقدر راحت عشق را عوض می کنند ، چقدر راحت سر کارت می گذارند
و من چقدر سخت فراموش می کنم ، چقدر سخت آرام می گیرم و چقدر زود باور می کنم......
آخر عشقی که در عرض چند هفته فراموش شود که عشق نیست هوس است و عشقی که در عرض چند هفته
بوجود آید هوسی بالا تر.
خداوند بزرگم را شاکرم که به من فهماند احساسم واقعی بود و احساس او کاذب ، به من فهماند که ساده دل نبارم
از خدای مهربانم می خواهم که بتوانم فراموشش کنم ، فکرش هر لحظه مرا به مرگ نزدیک تر می کند ...
این همه بی انصافی را که به تو آموخته بود؟ ای استاد بزرگ بی وفایی ، معلمت که بود؟
ماری قلبم را مدام نیش می زند ، خنجری قلبم را به شدت هر لحظه زخمی تر می کند
خدای بزرگم ناگهان او را چه شد؟ نمی فهمم ، فکرم در گیر است ، ماجرا را هضم نمی کنم او با من چه
کرد؟؟

نوشته شده توسط تنهای خسته در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 ساعت 7:47 موضوع | لینک ثابت

آی زندگی سیرم ازت
نوشته شده توسط تنهای خسته در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 14:43 موضوع | لینک ثابت
باوم نمی شود او که عشقش الاهی بود اینگونه از پیشم رود
مگر می شود کسی را از ته قلب بخواهی و راحت خارجش کنی دورش بیندازی
خدایا چرا من؟ چرا مرا برای این امتحان انتخاب کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
منتظرش بودم و مشغول جور کردن شرایط ولی زود فراموشم کرد...
ایا عشقش راست بود؟ اگر بود چرا بی هیچ واهمه رهایم کرد ؟ چرا؟ مگر عروسک اسباب بازی اش بودم؟
اگر عشقش راست نبود پس ان حرف ها و حدیث ها چه بود؟ ان گریه ها چه بود ؟
چرا منتظر نماند؟ چطور فراموشم کرد ؟ مگر نه اینکه لحظه به لحظه عمرمان در فکر هم بودیم؟ شاید هم من تنها در فکرش بودم و او در فکر دیگری...........
چقدر سخت است نفسم به شمارش افتاده بغض راه گلویم را بسته اشک مجالم نمی دهد ارامم هم نمی کند بغضم را نیز فروکش نمی کند چقدر سخت است که بفهمی ان روزها که برایش می گریستی او داشته تو را جایگزین می کرده
چه شد؟ به کدامین گناه؟ از صحنه بازی اخراجم کردند ان هم بی خبر ، به قلبم خنجر زد ان هم از پشت ان هم عزیز ترین کسم ، مگر خودش نبود که می گفت اگر خواستی بروی بگو و برو ؟؟؟ چه کردی با دلم؟ با جانم ؟ با روحم؟ چه کردی ؟
دوستی می گفت: انتظار سخت است و فراموش کردن هم سخت ، اما سخت تر از همه آن است که ندانی باید انتظار بکشی یا فراموش کنی .......... و این دوست نمی دانست سخت تر از همه اینها آن است که بگویند فراموش کن و تو انتظار بکشی و پایان انتظارت معلوم نباشد و ناگهان خود را پشت در های بسته و جلوی پل شکسته ببینی و کسی به تو بگوید او تنهایت گذاشت و رفت ان هم در هنگامی که فکر می کردی تنها ترین تنهای دنیا نیستی ، هنگامی که فکر میکردی اگر میگریی او نیز می گرید ....
میدانی ، من گلی دارم ، زمانی بود که هر وقت دلم برایش تنگ میشد ان گل را نگاه می کردم می بوییدم یاد نگاهش می افتادم ولی اکنون این گل نشانه نا خالصی احساس اوست ، این گل تداعی گر خنجری است که به قلبم فرو کرد آن هم از پشت.................
چرا آرام نمی گیرم ؟ چرا خوابم نمی برد ؟ خسته ام خسته .....
میگویند خدا در دلهای شکسته است، پس با این دل شکسته ام فقط برای خوش بختی اش دعا می کنم
خدای من خوشبختش کن و مرا زودتر با خود ببر که دیگر نمی توانم
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
نوشته شده توسط تنهای خسته در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 4:25 موضوع | لینک ثابت
ساعت 5.30 صبح از خواب بر می خیزی ، لحظه ای که چشمانت را باز می کنی یادش هجوم می اورد، آهی میکشی و اماده می شوی... سر کلاس ناگهان دوباره فکرش حمله می کند و تو دست از نوشتن بر میداری احساس می کنی قلبت را فشرده اند. باید کنار بیایی چاره ای نداری... چه زود رفت بی وفا نگارت... کلینیک شروع می شود مریض ها یکی پس از دیگری می ایند، همگی از مسایل اقتصادی رنج می برند پس در طرح درمانت ابتدا وضعیت مالی بیمار را مد نظر قرار می دهی ... دلت برایشان می سوزد ناگهان یاد غم خودت می افتی .... کاش مشکل تو هم مالی بود. زنی روستایی از درد رنج می برد همسرش نگران است معاینه اش می کنی و به انها اطمینان می دهی، برایت دعا می کنند. آهی سوزناک از ته قلب می کشی، زن تعجب میکند: مگر دکتر ها هم غصه ای دارند که آه میکشند،؟ اشک چشمانت را میپوشاند ، خودت را جمع می کنی و می گویی ریزش اشکت به علت آلرژی فصلی است ( کاش این علت همه اشک ها بود...) نه دعای مریض ارامت می کند نه تشکر همسرش ..... به خانه می ایی روی تخت درز می کشی و به این فکر می کنی که اکنون که تو در فراقش می گریی او با معشوقه اش در آسمانها صفا می کند ، بغضت میترکد راحت گریه می کنی
3 روز است غذا نخورده ای 2 kg کاهش وزن در عرض 3 روز..با اصرار مادرت به پزشک می روید پزشک: علایمی از بیماری گوارشی ندارد ، مشکل عصبی است وضعیت نا مناسب روحی، فشار و استرس باعث آن شده ، دکتر علت را جویا می شود و تو سکوت می کنی.... چه بگویم؟ بگویم عشقی که ادعای آسمانی بودن داشت بی هیچ غصه ای کنارم گذاشت؟ او که ادعا می کرد بدون من زنده نخواهد ماند اکنون قلبش برای دیگری می تپد؟ بگویم؟ دکتر آرامبخش می نویسد اما کدامید داروی sedative قلب شکسته ات را ترمیم می کند؟ فکرت را آزاد می کند؟ ووووووووواااااااااااااااای ی ی ی ی ی ی ی خدای من چه طور می شود کسی انقدر بی رحمانه عمل کند؟ تو هنوز درگیر این عشقی و او.............. تو تنهای خسته ای و او .......
یاد خدا آرامبخش دلهاست
نوشته شده توسط تنهای خسته در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 1:21 موضوع | لینک ثابت
به نامش و به یاریش
چند بار گفت شروع کن به نوشتن یک وبلاگ اما نکردم چون او را داشتم تا غم دل با او بگویم و اکنون او نیست . یعنی هست اما مال من نیست و من مینویسم دردو دل هایم را... برای خودم ... شاید ارام بگیرم... نمیدانم چه خواهد شد اما شروع کردم و این سیستم مجازی سنگ صبورم خواهد شد و انچه در دل بگویم بی الایش ثبت خواهد کرد
پس شروع می کنم...
یا علی
نوشته شده توسط تنهای خسته در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 1:11 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

نمی دانم ... فقط می خواهم بنویسم... دلم گرفته... هر چه پیش امد خوش امد
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY